نه این احساس رویا نیست تنت گرمه نگاهت خیره تو چشمم جداییها یه حس تلخ و ناامنه نمیذارم بگیره حقمو دنیای وحشتزا نمیذارم بشینه تو نگاهت ترس فرداها بیا حس کن شبو با معنی آغوش بیا از چلچراغ روشن چشمات بره گم شه شب خاموش نگاهت روشن شبهام ستاره تاج موهاته نه این احساس رویا نیست این پایان غمهاته نذار دنیا و آدمها بگیرن حس زیباتو خودت معنای بودن باش بساز تقویم فرداتو بیا احساس گلهارو نوازشگونه معنا کن همین امشب شروع قصه فرداست بیا این راهو پیدا کن نه این احساس رویا نیست بذار شرمنده شه دنیا همین امشب منو بشناس هزاران راهه تا فردا .... ( یگانه ) یاد آنروز بخیر که تو از عشق بسی می گفتی و من از گوشه چشمم به تو روی انداختم چه غریبانه نگاهم کردی و من از غربت تو هیچ نمی دانستم تو صمیمانه تمنا کردی که تو ر ا لحظه ای احساس کنم و من از خواهش تو چه گلایه ها که در دل داشتم ولی انگار که راه من و تو بسیار بود عاقبت عاشق شدم در پی تو می گشتم چه بهانه ها مهیا کردم و تو از گوشه چشمت به من روی انداختی چه غریبانه نگاهت کردم کاش از غربت من هیچ نمی دانستی ! ( یگانه ) بنام معبود عشق و دلبستگی نازنینم با لحظه های مانده به آغاز چه میکنی ؟ راستی چرا هر چه میشمارم تولدت نمیشود کاش میشد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت ... بگذریم. هر روز، روز تولد توست ، هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه ی سپید مریمی عاشق عکسش را در آب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد. هر وقت آسمان بغض می کند و باران گلوی شمعدانی های صورتی که کمکم رنگ می بازند را به هوای آمدن تو تازه می کند. دلم تنگ است برای خودت ، تولدت ، جادویت ، سرزنشت ، هر چه به جز رفتنت. بگذار پرنده ی سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان محجوبت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچکس هر گز از هیچ چشمه ای ننوشیده خاموش نه ، شعله ور ترش کند. من کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت. تا باز هم بدانی که من عاشقترین پروانه ات بودم ، مجنونترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشقترین لهجه ای که یک لیلای باوفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است و با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ، ثانیه ای در این دنیا بوده ، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت ، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است. من از خدا متشکرم برای به دنیا آوردنت برای اسم زیبایی که روی فرشته ی کوچیکش گذاشت. برای کسی که اگه نباشه خیلی ها غصه دار میشن. که اگه دور شه خیلی ها گریه میکنن و اگه باشه گرمای وجودش خیلی هارو دلگرم میکنه. ازش متشکرم برای هدیه قشنگی که به من داد ... خدایا تو میدونی آدم هدیه ای که میده هرگز پس نمیگیره. پس تا دنیا دنیاست این هدیه رو از من نگیر... با همه وجودم که تو توش جا داری دوستت دارم ....
روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی میشد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته که نمیتونیم این روزو پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن ، تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهاتو آتیش بزنم تو غمهاتو فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش، بارون و قطره قطره هاش میخوام بریزم همشو به پای مهربونیات ببخش اگه دنیای من کمه واسه قشنگیات .... دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی عشق پیامبری است بی ملیت ! عشق شمیم روح انگیز دل است ! عشق بی نیازی از درد است ! عشق سر زده آمدن بهشت است به خانه دنیا ! عشق لبخند خداوند است بر پندارهای آدمی ! عشق توقف ساعت زندگی است ! عشق مهمان ناخوانده ی دل پاک است ! عشق چشمک زدن ستارگان است به خیرگی سیاره ها ! عشق سیلابی است ویرانگر، با هیچ پرس و جویی ! عشق عقد توست با رازهای نهان ! عشق خاری است که در پا می رود و در دل ریشه می دواند ! عشق خنده ی گل است بر لباس تنگ غنچه. عشق آشنای از خود بیگانه است. عشق نگریستن است با چشمان بسته. عشق دست و پا می خرد و پر و بال می فروشد. عشق بازنشستگی عقل است. عشق استراحتگاه امید و ناامیدی هر دو است. عشق مرکز دایره ی بینش است. عشق تازیانه ای است بر پیکره ی پوچی. عشق نقاشی است بی نیاز از مدل. عشق گیوتین خرد است ! عشق آموزگار اخلاق است در مدرسه ی دل. عشق عروسی است هزار چهره. عشق حجابی است بر رخساره ی یار. عشق خبرگزاری خداوند است. عشق غرقاب آرزوهاست. عشق ترجیح کوخ است به کاخ. عشق اخراج توست از منصب تماشاگری. عشق نام دیگری است بر احضار دل. عشق جبر است و خرد ، اختیار. عشق کلید بخشایش است. عشق یعنی زخمی ، مشترک. عشق نمایشگاه آفریدگان است ، همانگونه که هستند. عشق در مجاز ، باز می دارد و در حقیقت ، باز می ماند ! عشق شوینده ی هوس هاست. عشق خورشید است و خرد ، ابر. عشق آمدنی است ، نه آموختنی. عشق از دست دادن گوش است ، به بهای همه چشم بودن. عشق آشکارتر است از پنهان شدن ! عشق سالی است با دو فصل بهار و خزان. عشق رعدی است سهمگین بر درخت آرزوها. عشق رهاننده ی روح است از حبس بدن. عشق دانشی است در کتاب دل. عشق اجل ِ اجل است ! عشق جمعیت است و خرد ، فرد. عقل حباب است در دریای هستی و هستی حبابی است در اقیانوس عشق. دست و پای عشق ، بی دست و پایی است ! خواهش و ناامیدی ، دو روی سکه ی عشقند. عشق را از ابر بیاموز که با تازیانه های رعد نیز همچنان بر معشوق می گرید ! تنها در کشور عشق است که عالم و جاهل با هم برابرند ! خاموشی ، تفسیر عشق است. عشق پوزش وصال است ! و بدان که بیداری ما از عشق است و خواب ما از خرد ... تو را آشفته می بینم به شب مانوس درون خلوت بی انتهای خویش پریشان از وجودی گنگ و نامفهوم چنان گسترده دریایی که طوفانیست چنان کوهی که پابرجاست به زیر برف سنگین وزن دورانهاست " مذاب آتش" درون خویشتن دارد و خاموش است تو را آشفته می بینم از این آشفته بازاری که مسلخگاه انسان است جدالی سهمگین چون بر سر نان است به جان خویش افتاده " رمه غوغا " نمی پاید چنین صبح تو نزدیک است تو آن دیرینه تاریخی که خورشید از افق هر روز می تابد که تا شاید بیابد فصل آغازین پندار تو را ، شاید و تو در انتهای شب هزاران کهکشان ِ نور را در وسعت پندار خود ، داری و در خاموشی بیراهه های شب به دنبال چه می گردی ! نمی دانم ! تو را آشفته می بینم ز دلمشغولی فرجام درد انگیز که پایانیست بر آغاز ناپیدا ! ز هول ورطه های بس هراس آور ز طول راه دِهشتناک تو را دلواپسی ها در میان بگرفته غمناکی !! تو را آشفته می بینم در این انبوه جانفرسا در این دشت پر از خیل ِ سوارانی که می کاوند فردا را که ره یابند در بالا فراتر از حدود خویش با رنجی توانفرسا تو را آشفته می بینم چو گل پژمرده می بینم به باغ آرزوهای خیالینت درختان خشک و افسرده هزاران برگ از پاییز نارس در بلوغ باغ درمانده نفس در سینه ی پروانه ها بیتاب شب مهتاب هراس از گردباد ِ بس هراس انگیز را دارد به دل هول شب پاییز را دارد تو را آشفته می بینم ز رنگ چهره ات پیداست تب داری حرارت از تب فرداست بیجا نیست این آشفتگیهای درونفرسا تو را آشفته می بینم نگاهت را به دل خواندم الفبای جنون در دفتر چشمان بی رنگت اهورائیست فراز کاکل پُرتاب تو سرفصل شیدائیست نگاه نافذت گویای برنائیست من از تفسیر درماندم !! تو را آشفته می بینم بیا آشفتگی را صحنه پردازیم بیا تفسیر را جور دگر سازیم بیا پرگار را در گردشی دیگر دراندازیم امید از رویش گلها رقم خوردست و باغ آرزو سرسبز گردیدست امید اینجاست بیا در واپسین ادراک اسیر چنبر این خاک این افلاکی مظلوم را مطلوب خود ، سازیم امید اینجاست در چشمان این مظلوم و باغ ِ آرزو در خانه ی زیبای این محروم کنون با خنده باید گفت فردا را بیا ای نازنین رعنای تاریخی بیا تقویم دیگر در فراروی است بهار ار دفتر من سر برآورد است فصول سال یکرنگیست و گندمزار ما پرخوشه گردید است هزاران دانه از یک دانه روئید است و باران بی امان می بارد ، ای زحمتکش مظلوم درون دره ها پر آب پر آب است فراز قله ها پر برف پر برف است و سیلاب از رمق افتاده در دشت پر از سرسبزی امروز سروده : محمدرضا طالبی ( روشنگر ) ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم ، راحتی بیشتر اما زمان کمتر. مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ، آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم. متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر ، داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر. بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم ، خیلی تند رانندگی می کنیم ، تند عصبانی می شویم ، تا دیر وقت بیدار میمانیم ، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم ، خیلی کم مطالعه می کنیم ، اغلب اوقات تلوزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم. چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.خیلی زیاد صحبت می کنیم ، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم. زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ، تنها به زندگی سالهای عمرمان را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان. ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر . بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر. بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم. ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو بریم. فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را ، ما اتم را شکافته ایم اما تعصب خود را نه. بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد میگیریم ، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم. عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن ، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر. کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم ، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم ، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم. اکنون زمان غذاهای آماده اما دیرهضم است ، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست ، سودهای کلان اما روابط سطحی. فرصت بیشتر اما تفریح کمتر ، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر ، درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر ، منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده. به این دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیزی برای موقعیتهای خاص نگذارید. زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است. در جستجو دانش باشید ، بیشتر بخوانید ، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید. زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید ، غذاهای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید. زندگی فقط حفظ بقاء نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است. از جام کریستال خود استفاده کنید ، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید. عباراتی مانند" یکی از این روزها "و" روزی "را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای که قصد داشتیم " یکی از این روزها " بنویسیم ، همین امروز بنویسیم. بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاخیر نیندازید. هر روز هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد ... شگفتا از تو ، که توکلت بر مردم است و توقعت از خدا ! شگفتا از تو ، که هر چه خواسته ای کرده ای ، با لفظ اگر خدا بخواهد ! شگفتا از تو ، که شهوت خود را عشق می نامی و عشق دیگران را شهوت ! شگفتا از تو ، که گل خداشناسی ات ، تنها ، در بهار حاجات می شکفد ! شگفتا از تو ، که هر چیزی را شناختی ، جز آن که باید می شناختی ! شگفتا از تو ، که بر مردگان خاک می پاشی ولی از زندگان خاک نمی شویی ! شگفتا از تو ، که خداوند از رگ گردن به تو نزدیک تر است و تو به اندازه رگی به او نزدیک نه ! شگفتا از تو ، که نمی دانی ، به زیارت بزرگان رفتن ، عمل به دستورات آن هاست ! شگفتا از تو ، که ندانستی ، آزادی راستین ، آزادی از زندان توجیهات است ! شگفتا از تو ، که لقمه های مردم را می شماری و عطایای ناشمرده ی خدا را از یاد می بری ! شگفتا از تو ، که هرگز کارت بی منت نیست و هرگز منتت بی کار ! شگفتا از تو ، که کار خیر می کنی و بعد بلافاصله به گروه جارچیان می پیوندی ! شگفتا از تو ، که توکلت بر خداوند از چشمه ی رخدادها می جوشد نه از دورن ایمانت ! شگفتا از تو ، که تنها اندوه را به مهمانی خداوند می بری و سهم شادی را نمی پردازی ! شگفتا از تو ، که خلق نیک را با بدخلقی و خلق بد را با نیک خلقی دیکته می کنی ! شگفتا از تو ، که حتی از غنچه ای کمتری و هرگز نمی شکفی ! شگفتا از تو ، که در نیایشت با منافعت راز و نیاز می کنی ! شگفتا از تو ، که در طول عمرت حتی یک بار هم به زیارت خود نایل نشده ای ! شگفتا از تو ، که همه چیز را برعکس می دانی بجز اندیشه ی خود را ! شگفتا از تو ، که خود هنرپیشه ای برجسته ای و پیوسته به تماشای نمایش دیگران می نشینی ! شگفتا از تو ، که حتی برای پیش پا افتاده ترین چیزها ، حرمت خداوند را نگاه نمی داری و بیهوده به او سوگند می خوری ! شگفتا از تو ، که بر سر سفره ی عقدت قرآن می گذاری ولی بر سر سفره ی زندگیت خیر ! شگفتا از تو ، که ندانستی ، دارایی ، چشم نداشتن به دارایی دیگران است ! شگفتا از تو ، که به خود اجازه می دهی تا گلی را از شاخه اش جدا کنی و هدیه دهی ، و آیا گلی را دیده ای که سر آدمی را از تنش جدا کند ؟! شگفتا از تو ، که نوروزت را با حبس کردن موجودی زنده در تنگی بلورین آغاز می کنی ! شگفتا از تو ، که بذری را سبز می کنی ، آن را رشد می دهی و بعد بی رحمانه خوراک چرخ های ماشینش می کنی ! شگفتا از تو ، که حتی جلو زدن از کودکی در صفی را نیز غنیمت میشماری ! شگفتا از تو ، که بیننده ی بینایی را ندیدی و شنونده ی شنوایی را نشنیدی ! شگفتا از تو ، که خشمت را با نیشخند ، غرورت را با فروتنی ، حسادتت را با خیرخواهی ، خساستت را با عقل معاش ، دروغت را با صداقت ، زیرکیت را با سادگی ، جهلت را با دانایی ، اندوهت را با شادی ، شادیت را با اندوه ، خود خواهی ات را با نوع دوستی ، دارایی ات را با فقر، کفرت را با ایمان ، نداشته هایت را با داشته ها و داشته هایت را با نداشته ها پوشانده ای ! شگفتا از تو ، که ندانستی زیبایی زندگی به حدی است که نیاز ندارد آنرا از اندیشه ی مثبت تو وام بگیرد ! شگفتا از تو ، که ندیدی ، نشنیدی و ندانستی ! الحق که باید درس وفا را از حماقت آموخت ! 
![]()

![]()









تولدت مبارک رضای عزیزم
![]()
![]()
![]()
تقدیم به بهترینم
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



